تبليغاتX
هياهوی بسيار، برای هيچ

هياهوی بسيار، برای هيچ

HiBye

 

سلام.

به نظرم برای گذر از هر مرحله­ای اول باید اون رو تجربه کرد.

به نظرم می­رسه وقتشه از وبلاگ­نوشتن هم گذر کنم.

خداحافظ.

 

ضمناً من بیسکویت HiBye رو هم خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:12  توسط محبوبه  | 

یک کتاب خوب

"- شما به عنوان راننده­ی تاکسی در شهری مثل برلین باید ماجراهای عاشقانه­ی این مردم را خوب بشناسید.

- آلمانی و عشق؟ اگر هم باشد مطمئناً به آن مفهوم ایرانیش نیست. می­دانید که آلمانی در طول عمرش هزار بار عاشق می­شود. اما عقلش همیشه سر جایش.

- البته راست می­گویید. ما شرقی­ها برداشتمان از عشق کاملاًً متفاوت است؛ با غربی­ها.

- خوب البته اگر آدم عمری را اینجا بگذراند، کم­کم گویا تحت تاثیر محیط قرار می­گیرد و تبدیل می­شود به آدمی که دایم درگیر تردید در برداشت­هایش است."

تاکسی­نوشت­ها، ناصر غیاثی، انتشارات کاروان.

 

ناصر غیاثی یک نویسنده­ و مترجم ایرانیه که بیشتر از بیست و اندی ساله که در آلمان زندگی و کار می­کنه. در این کتاب تاکسی­نوشت­هاش رو جمع­آوری کرده. خودش در مورد این کتاب می­نویسه: "اگر توانسته باشم در داستان­های این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد از ارضای آن، برخی از ویژگی­های فرهنگی و آلمانی­ها و ایرانی­های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از تا­کسی­نوشت­ها دست یافته­ام."  از نظر من که به مقصودش دست پیدا کرده­است.

 

  وبسایت ناصر غیاثی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:9  توسط محبوبه  | 

حرفهایی برای نگفتن

خیلی دلم می­خواد بنویسم، درد دل کنم. دریچه­ای به دنیای درونم و ذهنم برای بقیه باز کنم. ولی واقعاً نمی­تونم. نمی­شه. "دل آدم سفره نیست که هر جا می­ری پهنش کنی"*. و "سرمایه­ی­ ماورایی هر کسی به اندازه­ی حرفهاییست که برای نگفتن دارد. حرف­هایی که هرگز سر به" ابتذال گفتن" فرود نمی­آرند...**"

خرده نگیرین اگه دیر به دیر آپ­دیت می­کنم. شاید هم تا مدتی چیزی ننویسم...شاید هم برای همیشه؛ برگردم به اون دفترچه­ خاطرات قدیمی؛ که تنها نویسنده و خواننده­اش خودم بودم...

*نادر ابراهیمی. از کدوم کتاب، یادم نیست.

**منظومه­ی "سفر تکوین"، شاندل- از کتاب کویر، علی شریعتی.

 

ضمناً یک توصیه از من به همه­ی وبلاگرها: خیلی از وبلاگرها خیلی خوب می­نویسن ولی یک اشکالی که در نوشته­هاشون وجود داره- از نظر من- اینه که گاهی پست­های خیلی مفصل و طولانی می­نویسن که خسته کننده می­شه و ارزش ادبی نوشته رو تحت الشعاع قرار می­ده. از نظر من، ایجاز و پرهیز از حشو، اصل خیلی مهمیه که باید در نوشتن رعایت کرد.

پ.ن: دوست دارم از همه­ی کسانی که این وبلاگ رو تا به اینجا، همراهی کردن، تشکر کنم. البته منظورم این نیست که این پست، رو پست خداحافظی تلقی کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 19:1  توسط محبوبه  | 

"من گاهی فکر میکنم، پس گاهی هستم"

"همه می­گویند که پطر آدم خیلی نازنینی بوده است، پس این حرف باید درست باشد. حقیقیت این بود که پطر وقتی مست نبود و در حال تشنج عصبی هم نبود، آدم خوبی بود. فقط اشکالش این بود که به ندرت اتفاق می­افتاد در یکی از این دو حال نباشد. چون از قدیم گفته­اند از دو حال خارج نیست. اما وقتی پطر از دو حال خارج بود، آدم خوبی بود. مثلاً فرمان می­داد که مردم در فصل زمستان وقتی که از جلوی قصر می­گذرند لازم نیست کلاهشان را بردارند...

...امپراتوری اسکندر قوراً پاره شد و از کارهای اسکندر هیچ اثری بر جا نماند، جز اینکه آدم­هایی که او کشته بود کلاه سرشان رفته بود و هم­چنان مرده مانده بودند. اسکندر هیچ کار سازنده­ای انجام نداد. هرچند یک کار مفید انجام داد و آن این بود که بته­ی بادنجان را از آسیا به اروپا برد..."

 

واقعاً انتخاب تکه­هایی از کتابی کوچک اما مملو از لطیفه و ظرافت و طنز، کار سختیه. کتاب "چنین کنند بزرگان" نوشته­ی ویل کاپی ترجمه­ی نجف دریابندری. این کتاب به بخش­هایی تقسیم شده و در هر بخش در مورد یکی از شخصیت­های تاریخی مطلبی به طنز نوشته شده. از کتاب­هایی است که می­شه بارها از خوندنش لذت برد، علاوه براینکه اطلاعات مفیدی هم دراختیار آدم قرار می­ده. یک کتاب دیگری هم که تقریباً در همین سبکه، کتاب "مو، لای درز فلسفه" نوشته­ی اردلان عطارپوره. این کتاب کوچک هم از تعدادی از فلاسفه، جمله­ی مشهوری که لب اندیشه­شون رو نشون می­ده، گرفته و با بیانی طنز آلود به اون پرداخته: " دکارت، فیلسوف بزرگ آلمانی پس از اینکه در واقعیت همه چیز شک می­کند، در ساختن دنیای فلسفی خود از اینجا شروع می­کند: من شک می­کنم، پس فکر می­کنم، و فکر می­کنم، پس هستم.

این جمله­ی دکارت تبدیل به شهره­ترین عبارت تاریخ فلسفه شد و هر کس که خواست بود و نبود خود را ثابت کند، به نحوی نیم­نگاهی به این جمله دکارت داشت، چنانچه یکی از فلاسفه می­گفت: من گاهی فکر می­کنم، پس گاهی هستم. یکی دیگر گفت: من فکر می­کنم که فکر می­کنم، پس فکر می­کنم که هستم. یکی دیگر می­گفت عبارت دکارت به قدری بامعنی است که اگر حتی آن را وارون بکنیم، پر معنی­تر هم می­شود به این ترتیب که من هستم، پس فکر می­­کنم، و فکر می­کنم پس شک می­کنم..."

 

هردوی این کتاب­ها واقعاً ارزش خوندن و خریدن*دارن ولی نکته­ی تاسف­برانگیز اینه که هیچ کدوم جدیداً تجدید چاپ نشدن ونایابن. یاد جمله­ای می­افتم که در یکی از کامنت­ها برام گذاشته شده بود: "هر کمدی به تراژدی ختم می­شود..."

 

*این نکته به ذهنم رسید: مارک تواین نویسنده­ی مشهور انگلیسی هیچ وقت کتاب­های خودش رو به کسی قرض نمی­داد چون معتقد بود کتابی که ازرش خوندن داره، ارزش خریدن هم داره. البته من خودم از نظر تئوری به این جمله اعتقاد دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 20:21  توسط محبوبه  | 

It's more than a "foot" and a "ball. It's "football"

به این چیزی که الان می­خوام بگم خیلی اعتقاد دارم: آدم­های سراسر دنیا فوق­العاده به هم شبیهن. صرف­نظر از نژاد، مذهب، تمدن، اصول اخلاقی مشابهی دارن و مفاهیم زندگی در همه جا تقریباً یکسانه. حتی می­تونم بگم فرکانس­تشدید احساساتشون هم خیلی به هم نزدیکه.

مدتیه که فوتبال می­بینم. جذاب­ترین چیزی که در مورد فوتبال برام وجود داره اینه که دو تیم 11 نفری، مربی­ها و دستیارانشون، و تماشاچی­های دو کشور مختلف، دو تمدن مختلف با هم روبرو می­شن. چه­جای دیگه­ای می­شه برخورد تمدن­ها(رویارویی تمدن­ها) ­رو واضح­تر ازاینجا دید؟ به جزییات رفتار بازیکنان و مربی­ها دقت می­کنم. احساساتشون رو خیلی صادقانه به نمایش می­ذارن. تو زمین بازی، جایی برای تقش­بازی­کردن وجود نداره... و ­من می­بینم که چه­فدراین نمایندگان کشورهای مختلف رفتارهای مشابهی دارن...و لیست کشورهای مختلف  شرکت­کننده در جام روکه می­بینم احساس می­کنم چه­فدر دنیا بزرگه و چه قدر سهم ما دراین دنیا اندک...

شاید کسانیه که مصرانه اعتقاد دارن که در دویدن 20 نفر* دنبال یک توپ چیز جالب­توجهی وجود نداره، از اون روی دیگه سکه کاملاً بی­خبرن.

 

*قاعدتاً باید دروازه­بانان رو مستثنی می­کردم. هرچند یادم می­یاد دریکی از بازی­های تدارکاتی جام­ ­جهانی 8 سال پیش ایران در برابر مالدیو، زننده­ی یکی از گل­های ایران، "عابد زاده" بود که دروازه رو ترک کرده بود!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 8:21  توسط محبوبه  | 

"...اگر بگویم پیش از آن تاریخ دروغ نگفته بودم و نشنیده بودم، باور نمی­کنید؛ زیرا در زندگی عادی دروغ مثل هواست که بی احساس خاصی در آن زندگی می­کند. . .خدا مادر بزرگم را رحمت کند، زن بی­بدلی بود. به کمک او بود که از اسرار زندگی غولان و پریان و جنان آشنا شدم. او بود که شب­های دراز زمستان قصه­ی جعفر جنی و الهاک دیو، و دیو شاخدار تنوره­زن را برای من نقل می­کرد و شالوده­ی معنویات مرا می­ریخت. اگر او نبود ممکن بود بمیرم و ندانم که در دنیای ما این همه جن و پری هست...با اطمینان به شما می­گویم که همان یک جفت سیلی، از هر اعلامیه و بخشنامه و قانون و نظام نامه و پندی موثرتر بود و تا سال­ها بعد، صدای سیلی سرتیپ میمند در قصبه­ی ما به گوش می­رسید و مردم در تذکار سال­ها بعد، به عنوان مبدا تاریخ می­گفتند: <<سالی که مفتش آمد و خان حاکم را سیلی زد. یا دو سال بعد یا سه سال قبل پیش از آن سال.>> یعنی با یک جفت سیلی، در قصبه­ی ما عصر جدیدی آغاز شده بود."

 

 متنی رو که بالا آوردم، از داستان "مفتش مخصوص شاه" نوشته­ی ابولقاسم پاینده انتخاب کردم، از کتاب "چهل داستان کوتاه ایرانی، از چهل نویسنده­ی معاصر"، که به کوشش دکتر حسن ذوالفقاری گردآوری شده و از نظر من گلچین خوبیه: از صادق هدایت، "دآش­آکل"، از صمد بهرنگی، "ماهی سیاه کوچولو"، از نادر ابراهیمی، "فصل آواز قناری­ها" و...و از نویسندگانی که حتی اسمشون رو نشنیده بودم، مثل جواد مجابی، فریدون تنکابنی داستان­های خوبی انتخاب شدن.

 

البته شاید همه­ی چیزهایی که گفتم، بهانه بود تا به اینجا برسم: چیزی که در این کتاب، شاید حتی بیشتر از خود داستان­ها رو من تاثیر می­ذاره، مقدمه­ی یکی دو صفحه­­ای که بر زندگی نوسندگان گذاشته: دکتر غلام­حسین ساعدی(1314-1364)، روان­پزشک، نویسنده­ی کتاب عزاداران بیل، (اکه اشتباه نکنم، داستان گاو مهرجویی، از یکی از داستان­های همین کتاب گرفته شده) و 39 تا نویسنده­ی دیگه... حس این­که سالی که من به دنیا اومدم(1364)، نویسنده­ای از دنیا رفته؛ ...  تلنگری که به آدم می­­خوره. چند خط از بیوگرافی چند نویسنده، که باعث می­شده  خطوط کلی زندگیشونو در ذهنت تجسم کنی، چهل نفر آدم­هایی که در همین ایران، در دوران معاصر زندگی کردن و دغدغه­هایی که داشتن که باعث شده به نویسندگی رو بیارن. نمی­دونم چه جوری حس غریبی که بهم دست می­ده رو توصیف کنم...و این اندیشه که نویسندگان، هرگز نمی­میرن، مگه اینکه آثارشون فراموش بشه، دوباره­، آرزوی کهنه­ی نو­یسنده شدن، رو در من زنده می­کنه. البته می­دونم هنوز برای اینکه دست به قلم ببرم، خیلی زوده، خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 20:57  توسط محبوبه  | 

Let's laugh-Part Three

 در اخبار ساعت 22 امشب، خانم مجری گفت: "افرادی که در زیر هِرَم آفتاب ایستاده­اند!!..."(هُرم)

 

یک بار یکی از استاید درس معارف، این بیت شعر رو با احساس خیلی زیادی خوند: "دل مجنون ز شُکرخنده خون است      تو لب می­بینی و دندان که چون است" (شِکّر خنده)

 

امروز یک آگهی استخدام رو روی بُرد گروه خوندم. در یک قسمتش نوشته بود، کسانی که فلان مدارک رو نفرستن، با اونها مثل "کان لم یکن" رفتار خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 22:19  توسط محبوبه  | 

مولای ایرانی

می­دونم احساس بچگانه­ایه ولی دست خودم نیست، خیلی حرصم می­گیره این ترکیه­ای­ها انقدر سنگ مولانا رو به سینه می­زنن. مولانا در بلخ به دنیا اومده، کودکی و نوجوانیشو اونجا گذرونده، حتی یک بیت شعر به زبان ترکی نگفته، حالا شده منبع افتخار و درآمد ترکیه­ایها. اکثر دنیا به عنوان شاعر ترک مشهوره، و اگه بخوای در موردش سرچ کنی باید با عنوان"رومی(Rumi)" اینکار رو بکنی... و یک کارگردان هندی -اگه اشتباه نکنم با سرمایه­گذاری ترکیه­ای­ها-داره یک فیلم می­سازه به عنوان مولوی. امروز هم یک خبر خوندم که شهرداری قونیه قصد داره ترجمه­ی مثنوی رو 20 زبان زنده­ی دنیا منتشر کنه. البته از حق هم نباید گذشت که آوازه­ی مولانا به سراسر دنیا از طریق گردشگرانی که به ترکیه می­رن، رسیده و اگر تمام عمرش رو در ایران می­موند...بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:35  توسط محبوبه  | 

Let's laugh-Part Two

خُب، تصمیم گرفتم دنباله­ای برای let's laugh بنویسم. شاید بد نباشه بگم ذهنیت خندیدن من به مسائلی که در یک مجموعه عدم هارمونی ایجاد می­کنند، بیشتر از سخنرانی­های دکتر الهه­ای قمشه­­ای شکل گرفته. یادم می­آد می­گفت دو واکنش می­شه نسبت به این مسائل داشت: یا خون­جیگر بخوری یا بخندی. خُب، قطعاً بهتره بخندی. و بعد مثال می­آورد که مولیر، یک خسیس رو مباره تو تئاترش تا به خستش( که یک خصلتیه که هارمونی رو از بین می­بره)، بخندی.

کارگاه اتومکانیک، یک استادی داشتیم که به "جَرَقه" می­گفت "جِرَقه". به "چه­جوری" می­گفت "چی جوری"، به "می­پاشه(می­پاشد)" می­گفت "می­­پاچه". خلاصه من و دوستام این جمله رو درست کرده­بودیم:" چی جوری می­شه که شمع جِرَقه می­زنه و به اطراف می­پاچه". حالا هم هر موقع که می­خوایم بگیم "چه­جوری"، خواسته(و حتی گاهی ناخواسته) می­گیم "چی جوری" و می­خندیم.

احمدی­نژاد در یکی از سخنرانی­های تبلیغاتیش، که ازش درمورد آزادی پرسیده بودند، گفته بود: "مفهوم آزادی درکشور ما، 360 درجه با مفهوم آزادی در غرب تفاوت داره".(به نقل از روزنامه­ی خراسان).

استاد شبکه­مون در بحث تلفن سلولی و موبایل و ... می­گفت که در ایران برای کارهای خیلی غیرضروری(مثل تعریف کردن خاطرات سفر و...) از موبایل استفاده می­شه، در حالی که در اکثر کشورهای دنیا( مثل ژاپن و ...)، تنها در مواقع ایمرژنسی( emergency) ازموبایل استفاده می­شه و پیام­ها خیلی کوتاهن. یکی از مثال­هایی که در مورد استفاده از موبایل در کشور ژاپن آورد، این بود که اونجا مثلاً آقا زنگ می­زنه خونه به خانومش، می­گه:" غذا رو حاضر کن، من دارم میام"!

احمدی­نژاد یک نامه­ی 18 صفحه­ای به جورج بوش نوشت و اون رو به راه راست، هدایت کرد.

در حال حاضر دیگه چیزی به ذهنم نمی­رسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 19:32  توسط محبوبه  | 

لُغَزواره؟!

مدتی بود که تصمیم داشتم در مورد پرومته بنویسم که تصادفاًبه قطعه­ای از کتاب "تمثیل­ها ولُغَزواره­ها) Parables and Paradoxes (" * برخوردم:

چهار افسانه در مورد پرومتئوس(Prometheus) ]یا پرومته(Promethe) [ هست: افسانه­ی یکم می­گوید که پرومتئوس چون راز ایزدان را برای انسان­ها گشود، ایزدان اورا بر صخره­ای در قفقاز بستند و عقاب­هایی را فرستادند تا جگرش را بخورند، و این جگر همواره نو می­گردید.

افسانه­ی دوم می­گوید که پرومتئوس، انگیخته به دردِ پدید آمده از منقارهای دران، چنان به ژرفی خودش را در صخره فشرد که سرانجام با آن یکی گشت.

افسانه­ی سوم می­گوید که خیانتش در طی هزاران سال فراموش شد: ایزدان و عقاب­ها و خودش فراموش کردند.

افسانه­ی چهارم می­گوید که همه کس از آن شکنجه­ی بی­معنا خسته شدند. ایزدان خسته شدند، عقاب­ها خسته شدند، زخم با خستگی جوش خورد.

ماند توده­ی توضیح ناپذیر صخره. افسانه کوشید توضیح­­ناپذیر را توضیح بدهد. از آنجا که افسانه از زیر لایه­ای از حقیقت می­آمد، می­بایست به نوبه­ی خود توضیح ناپذیر بینجامد.

 

­­­­­­­*تمثیل­ها و لغزواره­ها، فرانتس کافکا، امیر جلال­الدین اعلم، انتشارات نیلوفر، 1383

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:39  توسط محبوبه  |