HiBye
سلام.
به نظرم برای گذر از هر مرحلهای اول باید اون رو تجربه کرد.
به نظرم میرسه وقتشه از وبلاگنوشتن هم گذر کنم.
خداحافظ.
ضمناً من بیسکویت HiBye رو هم خیلی دوست دارم.
سلام.
به نظرم برای گذر از هر مرحلهای اول باید اون رو تجربه کرد.
به نظرم میرسه وقتشه از وبلاگنوشتن هم گذر کنم.
خداحافظ.
ضمناً من بیسکویت HiBye رو هم خیلی دوست دارم.
"- شما به عنوان رانندهی تاکسی در شهری مثل برلین باید ماجراهای عاشقانهی این مردم را خوب بشناسید.
- آلمانی و عشق؟ اگر هم باشد مطمئناً به آن مفهوم ایرانیش نیست. میدانید که آلمانی در طول عمرش هزار بار عاشق میشود. اما عقلش همیشه سر جایش.
- البته راست میگویید. ما شرقیها برداشتمان از عشق کاملاًً متفاوت است؛ با غربیها.
- خوب البته اگر آدم عمری را اینجا بگذراند، کمکم گویا تحت تاثیر محیط قرار میگیرد و تبدیل میشود به آدمی که دایم درگیر تردید در برداشتهایش است."
تاکسینوشتها، ناصر غیاثی، انتشارات کاروان.
ناصر غیاثی یک نویسنده و مترجم ایرانیه که بیشتر از بیست و اندی ساله که در آلمان زندگی و کار میکنه. در این کتاب تاکسینوشتهاش رو جمعآوری کرده. خودش در مورد این کتاب مینویسه: "اگر توانسته باشم در داستانهای این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد از ارضای آن، برخی از ویژگیهای فرهنگی و آلمانیها و ایرانیهای مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از تاکسینوشتها دست یافتهام." از نظر من که به مقصودش دست پیدا کردهاست.
خیلی دلم میخواد بنویسم، درد دل کنم. دریچهای به دنیای درونم و ذهنم برای بقیه باز کنم. ولی واقعاً نمیتونم. نمیشه. "دل آدم سفره نیست که هر جا میری پهنش کنی"*. و "سرمایهی ماورایی هر کسی به اندازهی حرفهاییست که برای نگفتن دارد. حرفهایی که هرگز سر به" ابتذال گفتن" فرود نمیآرند...**"
خرده نگیرین اگه دیر به دیر آپدیت میکنم. شاید هم تا مدتی چیزی ننویسم...شاید هم برای همیشه؛ برگردم به اون دفترچه خاطرات قدیمی؛ که تنها نویسنده و خوانندهاش خودم بودم...
*نادر ابراهیمی. از کدوم کتاب، یادم نیست.
**منظومهی "سفر تکوین"، شاندل- از کتاب کویر، علی شریعتی.
ضمناً یک توصیه از من به همهی وبلاگرها: خیلی از وبلاگرها خیلی خوب مینویسن ولی یک اشکالی که در نوشتههاشون وجود داره- از نظر من- اینه که گاهی پستهای خیلی مفصل و طولانی مینویسن که خسته کننده میشه و ارزش ادبی نوشته رو تحت الشعاع قرار میده. از نظر من، ایجاز و پرهیز از حشو، اصل خیلی مهمیه که باید در نوشتن رعایت کرد.
پ.ن: دوست دارم از همهی کسانی که این وبلاگ رو تا به اینجا، همراهی کردن، تشکر کنم. البته منظورم این نیست که این پست، رو پست خداحافظی تلقی کنین.
"همه میگویند که پطر آدم خیلی نازنینی بوده است، پس این حرف باید درست باشد. حقیقیت این بود که پطر وقتی مست نبود و در حال تشنج عصبی هم نبود، آدم خوبی بود. فقط اشکالش این بود که به ندرت اتفاق میافتاد در یکی از این دو حال نباشد. چون از قدیم گفتهاند از دو حال خارج نیست. اما وقتی پطر از دو حال خارج بود، آدم خوبی بود. مثلاً فرمان میداد که مردم در فصل زمستان وقتی که از جلوی قصر میگذرند لازم نیست کلاهشان را بردارند...
...امپراتوری اسکندر قوراً پاره شد و از کارهای اسکندر هیچ اثری بر جا نماند، جز اینکه آدمهایی که او کشته بود کلاه سرشان رفته بود و همچنان مرده مانده بودند. اسکندر هیچ کار سازندهای انجام نداد. هرچند یک کار مفید انجام داد و آن این بود که بتهی بادنجان را از آسیا به اروپا برد..."
واقعاً انتخاب تکههایی از کتابی کوچک اما مملو از لطیفه و ظرافت و طنز، کار سختیه. کتاب "چنین کنند بزرگان" نوشتهی ویل کاپی ترجمهی نجف دریابندری. این کتاب به بخشهایی تقسیم شده و در هر بخش در مورد یکی از شخصیتهای تاریخی مطلبی به طنز نوشته شده. از کتابهایی است که میشه بارها از خوندنش لذت برد، علاوه براینکه اطلاعات مفیدی هم دراختیار آدم قرار میده. یک کتاب دیگری هم که تقریباً در همین سبکه، کتاب "مو، لای درز فلسفه" نوشتهی اردلان عطارپوره. این کتاب کوچک هم از تعدادی از فلاسفه، جملهی مشهوری که لب اندیشهشون رو نشون میده، گرفته و با بیانی طنز آلود به اون پرداخته: " دکارت، فیلسوف بزرگ آلمانی پس از اینکه در واقعیت همه چیز شک میکند، در ساختن دنیای فلسفی خود از اینجا شروع میکند: من شک میکنم، پس فکر میکنم، و فکر میکنم، پس هستم.
این جملهی دکارت تبدیل به شهرهترین عبارت تاریخ فلسفه شد و هر کس که خواست بود و نبود خود را ثابت کند، به نحوی نیمنگاهی به این جمله دکارت داشت، چنانچه یکی از فلاسفه میگفت: من گاهی فکر میکنم، پس گاهی هستم. یکی دیگر گفت: من فکر میکنم که فکر میکنم، پس فکر میکنم که هستم. یکی دیگر میگفت عبارت دکارت به قدری بامعنی است که اگر حتی آن را وارون بکنیم، پر معنیتر هم میشود به این ترتیب که من هستم، پس فکر میکنم، و فکر میکنم پس شک میکنم..."
هردوی این کتابها واقعاً ارزش خوندن و خریدن*دارن ولی نکتهی تاسفبرانگیز اینه که هیچ کدوم جدیداً تجدید چاپ نشدن ونایابن. یاد جملهای میافتم که در یکی از کامنتها برام گذاشته شده بود: "هر کمدی به تراژدی ختم میشود..."
*این نکته به ذهنم رسید: مارک تواین نویسندهی مشهور انگلیسی هیچ وقت کتابهای خودش رو به کسی قرض نمیداد چون معتقد بود کتابی که ازرش خوندن داره، ارزش خریدن هم داره. البته من خودم از نظر تئوری به این جمله اعتقاد دارم.
به این چیزی که الان میخوام بگم خیلی اعتقاد دارم: آدمهای سراسر دنیا فوقالعاده به هم شبیهن. صرفنظر از نژاد، مذهب، تمدن، اصول اخلاقی مشابهی دارن و مفاهیم زندگی در همه جا تقریباً یکسانه. حتی میتونم بگم فرکانستشدید احساساتشون هم خیلی به هم نزدیکه.
مدتیه که فوتبال میبینم. جذابترین چیزی که در مورد فوتبال برام وجود داره اینه که دو تیم 11 نفری، مربیها و دستیارانشون، و تماشاچیهای دو کشور مختلف، دو تمدن مختلف با هم روبرو میشن. چهجای دیگهای میشه برخورد تمدنها(رویارویی تمدنها) رو واضحتر ازاینجا دید؟ به جزییات رفتار بازیکنان و مربیها دقت میکنم. احساساتشون رو خیلی صادقانه به نمایش میذارن. تو زمین بازی، جایی برای تقشبازیکردن وجود نداره... و من میبینم که چهفدراین نمایندگان کشورهای مختلف رفتارهای مشابهی دارن...و لیست کشورهای مختلف شرکتکننده در جام روکه میبینم احساس میکنم چهفدر دنیا بزرگه و چه قدر سهم ما دراین دنیا اندک...
شاید کسانیه که مصرانه اعتقاد دارن که در دویدن 20 نفر* دنبال یک توپ چیز جالبتوجهی وجود نداره، از اون روی دیگه سکه کاملاً بیخبرن.
*قاعدتاً باید دروازهبانان رو مستثنی میکردم. هرچند یادم مییاد دریکی از بازیهای تدارکاتی جام جهانی 8 سال پیش ایران در برابر مالدیو، زنندهی یکی از گلهای ایران، "عابد زاده" بود که دروازه رو ترک کرده بود!!!
"...اگر بگویم پیش از آن تاریخ دروغ نگفته بودم و نشنیده بودم، باور نمیکنید؛ زیرا در زندگی عادی دروغ مثل هواست که بی احساس خاصی در آن زندگی میکند. . .خدا مادر بزرگم را رحمت کند، زن بیبدلی بود. به کمک او بود که از اسرار زندگی غولان و پریان و جنان آشنا شدم. او بود که شبهای دراز زمستان قصهی جعفر جنی و الهاک دیو، و دیو شاخدار تنورهزن را برای من نقل میکرد و شالودهی معنویات مرا میریخت. اگر او نبود ممکن بود بمیرم و ندانم که در دنیای ما این همه جن و پری هست...با اطمینان به شما میگویم که همان یک جفت سیلی، از هر اعلامیه و بخشنامه و قانون و نظام نامه و پندی موثرتر بود و تا سالها بعد، صدای سیلی سرتیپ میمند در قصبهی ما به گوش میرسید و مردم در تذکار سالها بعد، به عنوان مبدا تاریخ میگفتند: <<سالی که مفتش آمد و خان حاکم را سیلی زد. یا دو سال بعد یا سه سال قبل پیش از آن سال.>> یعنی با یک جفت سیلی، در قصبهی ما عصر جدیدی آغاز شده بود."
متنی رو که بالا آوردم، از داستان "مفتش مخصوص شاه" نوشتهی ابولقاسم پاینده انتخاب کردم، از کتاب "چهل داستان کوتاه ایرانی، از چهل نویسندهی معاصر"، که به کوشش دکتر حسن ذوالفقاری گردآوری شده و از نظر من گلچین خوبیه: از صادق هدایت، "دآشآکل"، از صمد بهرنگی، "ماهی سیاه کوچولو"، از نادر ابراهیمی، "فصل آواز قناریها" و...و از نویسندگانی که حتی اسمشون رو نشنیده بودم، مثل جواد مجابی، فریدون تنکابنی داستانهای خوبی انتخاب شدن.
البته شاید همهی چیزهایی که گفتم، بهانه بود تا به اینجا برسم: چیزی که در این کتاب، شاید حتی بیشتر از خود داستانها رو من تاثیر میذاره، مقدمهی یکی دو صفحهای که بر زندگی نوسندگان گذاشته: دکتر غلامحسین ساعدی(1314-1364)، روانپزشک، نویسندهی کتاب عزاداران بیل، (اکه اشتباه نکنم، داستان گاو مهرجویی، از یکی از داستانهای همین کتاب گرفته شده) و 39 تا نویسندهی دیگه... حس اینکه سالی که من به دنیا اومدم(1364)، نویسندهای از دنیا رفته؛ ... تلنگری که به آدم میخوره. چند خط از بیوگرافی چند نویسنده، که باعث میشده خطوط کلی زندگیشونو در ذهنت تجسم کنی، چهل نفر آدمهایی که در همین ایران، در دوران معاصر زندگی کردن و دغدغههایی که داشتن که باعث شده به نویسندگی رو بیارن. نمیدونم چه جوری حس غریبی که بهم دست میده رو توصیف کنم...و این اندیشه که نویسندگان، هرگز نمیمیرن، مگه اینکه آثارشون فراموش بشه، دوباره، آرزوی کهنهی نویسنده شدن، رو در من زنده میکنه. البته میدونم هنوز برای اینکه دست به قلم ببرم، خیلی زوده، خیلی زیاد...
در اخبار ساعت 22 امشب، خانم مجری گفت: "افرادی که در زیر هِرَم آفتاب ایستادهاند!!..."(هُرم)
یک بار یکی از استاید درس معارف، این بیت شعر رو با احساس خیلی زیادی خوند: "دل مجنون ز شُکرخنده خون است تو لب میبینی و دندان که چون است" (شِکّر خنده)
امروز یک آگهی استخدام رو روی بُرد گروه خوندم. در یک قسمتش نوشته بود، کسانی که فلان مدارک رو نفرستن، با اونها مثل "کان لم یکن" رفتار خواهد شد.
میدونم احساس بچگانهایه ولی دست خودم نیست، خیلی حرصم میگیره این ترکیهایها انقدر سنگ مولانا رو به سینه میزنن. مولانا در بلخ به دنیا اومده، کودکی و نوجوانیشو اونجا گذرونده، حتی یک بیت شعر به زبان ترکی نگفته، حالا شده منبع افتخار و درآمد ترکیهایها. اکثر دنیا به عنوان شاعر ترک مشهوره، و اگه بخوای در موردش سرچ کنی باید با عنوان"رومی(Rumi)" اینکار رو بکنی... و یک کارگردان هندی -اگه اشتباه نکنم با سرمایهگذاری ترکیهایها-داره یک فیلم میسازه به عنوان مولوی. امروز هم یک خبر خوندم که شهرداری قونیه قصد داره ترجمهی مثنوی رو 20 زبان زندهی دنیا منتشر کنه. البته از حق هم نباید گذشت که آوازهی مولانا به سراسر دنیا از طریق گردشگرانی که به ترکیه میرن، رسیده و اگر تمام عمرش رو در ایران میموند...بگذریم.
خُب، تصمیم گرفتم دنبالهای برای let's laugh بنویسم. شاید بد نباشه بگم ذهنیت خندیدن من به مسائلی که در یک مجموعه عدم هارمونی ایجاد میکنند، بیشتر از سخنرانیهای دکتر الههای قمشهای شکل گرفته. یادم میآد میگفت دو واکنش میشه نسبت به این مسائل داشت: یا خونجیگر بخوری یا بخندی. خُب، قطعاً بهتره بخندی. و بعد مثال میآورد که مولیر، یک خسیس رو مباره تو تئاترش تا به خستش( که یک خصلتیه که هارمونی رو از بین میبره)، بخندی.
کارگاه اتومکانیک، یک استادی داشتیم که به "جَرَقه" میگفت "جِرَقه". به "چهجوری" میگفت "چی جوری"، به "میپاشه(میپاشد)" میگفت "میپاچه". خلاصه من و دوستام این جمله رو درست کردهبودیم:" چی جوری میشه که شمع جِرَقه میزنه و به اطراف میپاچه". حالا هم هر موقع که میخوایم بگیم "چهجوری"، خواسته(و حتی گاهی ناخواسته) میگیم "چی جوری" و میخندیم.
احمدینژاد در یکی از سخنرانیهای تبلیغاتیش، که ازش درمورد آزادی پرسیده بودند، گفته بود: "مفهوم آزادی درکشور ما، 360 درجه با مفهوم آزادی در غرب تفاوت داره".(به نقل از روزنامهی خراسان).
استاد شبکهمون در بحث تلفن سلولی و موبایل و ... میگفت که در ایران برای کارهای خیلی غیرضروری(مثل تعریف کردن خاطرات سفر و...) از موبایل استفاده میشه، در حالی که در اکثر کشورهای دنیا( مثل ژاپن و ...)، تنها در مواقع ایمرژنسی( emergency) ازموبایل استفاده میشه و پیامها خیلی کوتاهن. یکی از مثالهایی که در مورد استفاده از موبایل در کشور ژاپن آورد، این بود که اونجا مثلاً آقا زنگ میزنه خونه به خانومش، میگه:" غذا رو حاضر کن، من دارم میام"!
احمدینژاد یک نامهی 18 صفحهای به جورج بوش نوشت و اون رو به راه راست، هدایت کرد.
در حال حاضر دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.
مدتی بود که تصمیم داشتم در مورد پرومته بنویسم که تصادفاًبه قطعهای از کتاب "تمثیلها ولُغَزوارهها) Parables and Paradoxes (" * برخوردم:
چهار افسانه در مورد پرومتئوس(Prometheus) ]یا پرومته(Promethe) [ هست: افسانهی یکم میگوید که پرومتئوس چون راز ایزدان را برای انسانها گشود، ایزدان اورا بر صخرهای در قفقاز بستند و عقابهایی را فرستادند تا جگرش را بخورند، و این جگر همواره نو میگردید.
افسانهی دوم میگوید که پرومتئوس، انگیخته به دردِ پدید آمده از منقارهای دران، چنان به ژرفی خودش را در صخره فشرد که سرانجام با آن یکی گشت.
افسانهی سوم میگوید که خیانتش در طی هزاران سال فراموش شد: ایزدان و عقابها و خودش فراموش کردند.
افسانهی چهارم میگوید که همه کس از آن شکنجهی بیمعنا خسته شدند. ایزدان خسته شدند، عقابها خسته شدند، زخم با خستگی جوش خورد.
ماند تودهی توضیح ناپذیر صخره. افسانه کوشید توضیحناپذیر را توضیح بدهد. از آنجا که افسانه از زیر لایهای از حقیقت میآمد، میبایست به نوبهی خود توضیح ناپذیر بینجامد.
*تمثیلها و لغزوارهها، فرانتس کافکا، امیر جلالالدین اعلم، انتشارات نیلوفر، 1383